![]() |
![]() |
|
| در اسارت انتقامی نهفته است ، که سکوتش انتقام و کبوترش آزادیست |
|
پنجره ناگهان پر شد از شب، شبی تهی از صداهای پر سکوت . داشتم با همه جنبش هایم مثل آبی راکد آرام آرام داشتم لرد میبستم در گودالم. گوش دادم به همه زندگیم لحظه ای فانی را چرخ زنان میپیمود و روان میشد بر سطح فراموشی... آه ، من پر بودم از شهوت ــ شهوت مرگ سینه ام از احساسی سرسام آور تیر کشید. آه ، من به یاد آوردم روز بلوغم را که همه اندامم باز میشد در بهتی معصوم... در حباب کوچک روشنایی خود را در خطی لرزان خمیازه کشید.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 0:14 توسط اسیر تنها |
|
|
گهواره های خسته گی از کشاکش رفت و آمد ها باز ایستاده اند. فریادهای عاصی آذرخش ـ هنگامی که تگرگ در بطن بی قرار ابر نطفه می بندد. فریاد من همه گریز از درد بود چرا که من در وحشت انگیز ترین شبها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب میکرده ام تو از خورشید ها آمده ای از سپیده دم ها، از آینه ها و ابریشمها آمده ای. در خلئی که نه خدا بود و نه آتش... در فاصله ی دو مرگ در میان دو تنهایی... شادی تو بی رحم است و بزرگوار. من برمی خیزم ! آینه یی برابر آینه ات میگذارم تا با تو ابدیتی بسازم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 3:40 توسط اسیر تنها |
|
|
زمان صمیمانه ناراحت است. ناراحت تر از زمان ، زمین. قرن ما ، جوانترین همه قرون است با چین و چروک کهولت گذشته، بر جبین. قرن ما، قرن حنجره هاست حنجره توپ.حنجره ی خمپاره ها!... حنجره ی قافیه ی از یاد رفته ی شعرهای آواره... حنجره ی نیمه شب احتیاج پاره پاره... حنجره ی هیچ،حنجره ی پوچ. قرن ما ، قرن عصیان هدف بی جهت است قرن ما، بی جهت ترین قرون است قرن ما، قرن خنده های بی جهت اشگهای بی جهت و در تصادم عدم جهت ها. قرن ما ، قرن جهت ناپذیر جنون است قرن ما اشک نیست!... خنده هم نیست!... قرن ما خون زمین نیست. تابع زمین نیست تابع آسمان هم نیست قرن ما، بازیچه ی مستی مصلحت آمیز زمان است. کارو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 1:34 توسط اسیر تنها |
|
|
در زمینی که زمان کاشت مرا ، گل زیبایش، به جز خار نبود، قتل و سوداگری مرگ و شرف حسرتا، بهر کسی عار نبود. زار و محکوم و گرفتار کسی، که به این عار، گرفتار نبود.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 4:8 توسط اسیر تنها |
|
|
من" سکوت "را دوست دارم ، به خاطر " ابهت بی پایانش..." " فریاد " را می پرستم ،به خاطر " انتقام گمگشته در عصیانش ..." " فردا " را دوست دارم به خاطر غلبه اش بر " فلک کجمدار..." " پاییز " را می پرستم ، به خاطر " عدم احتیاج " عدم اعتنایش به بهار... " آفتاب " را دوست دارم به خاطر " وسعت روحش..." که شب ناپدید می شود ، تا ماه فراموش کند حقیقت تلخی را که از او نور میگیرد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 2:21 توسط اسیر تنها |
|
|
از رنجی خسته ام که از آن من نیست بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست با نامی زیسته ام که از آن من نیست از دردی گریسته ام که از آن من نیست از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست به مرگی جان میسپارم که از آن من نیست.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 2:28 توسط اسیر تنها |
|
|
در شهری که در آن عصا از کور می دزدند، من از خوش باوری ، محبت جستجو کردم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 1:33 توسط اسیر تنها |
|
|
زندگی هیچ نیست اندوخته بی دوام لحظه هاست...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:41 توسط اسیر تنها |
|
|
قانون همانند تار عنکبوتیست ، که قوی از آن می گذرد و ضعیف در آن می ماند . فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست ، فرض کن جنگل بیابان بود ، از روز نخست ، در کویری سوت و کور ، وای !، جنگل را بیابان میکنند ، دست خون آلود را از پیش چشمان خلق ، دور می کنند . آنچه این نامردمان ، با جان انسان میکنند ، هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا . صحبت از پژمردن یک برگ نیست ، صحبت از مرگ قناریست ، در پشت میله های تاریکش ، که با سکوتش ، فریاد می کشد ، چه کسی خواهد دید ، مردن بی گناه یک قناری را،
صحبت از مرگ انسانیت است .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 2:35 توسط اسیر تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|